بالاخره پسر مامانی، گفت ماما
سلام
دو روزه خیلی خوشحالم، خیلی، خیلی، در حد تیم ملی 






شاید هم جام جهانی
دو روزه سپهر میگه ماما
وایییییییییییییییییی خدا چقد خوشحالم
چقد آرزوی اینو داشتم که این کلمه از دهنش بیاد بیرون.
انگار دنیا رو بهم دادن
اصلا باورم نمیشد . حالا دیگه همش میگه ماما و دیگه بابا ، بابا یادش رفته
همش میگه ماما ما ماماماما
جان دلم عزیزم مامانی.
راستی 5شنبه آش پشت پای آقاجون و مادر جون رو درست کردیم.
ایشالا قسمت همه بشه زیارت حج و طواف خانه ی خدا.
کلی خوش گذشت. آخه از شب قبلش خاله های من و دخترخاله هام اومدن خونه ی آقاجون اینا. خیلی وقت بود دور هم جمه نشده بودیم. تا ساعت 3 صبح بیدار بودیم و از اونور هم 5شنبه ساعت 7 صبح بیدار شدیم.و بعد از صبحانه خوردن شروع کردیم به درس کردن آش.
پسر گلم، قربونش برم اصلاً مامانی رو اذیت نکرد. شب قبلش که از بس خسته بودی، جزو شبای نادر بود که زود خوابیدی تا ساعت 10و نیم- 11 که دیگه آش درست شده بود.
عکس زیادی نگرفتم چون اولاً دوربین ما رو آقاجون اینا برده بودن، دوماً اینقد سرمون شلوغ بود که یادم رفت عکس بگیرم.
چند تایی عکس خانوادگی گرفتیم و فیلم. اگه بتونم عکس رو درست میکنم و میزارم توی وبلاگت عزیزم.
ولی ظهر به قدری از یه حرکتی بدم اومد، که علی رغم میلم از ساعت یک ظهر تا چهار عصر رفتم توی اتاق و خوشبختانه از اونجایی که گل پسر مامانی، مامان رو درک میکنه، همکاری کردی و تا عصری خوابیدی.
ماجراش رو توی مطلب بدی، رمز دار میزارم.


بالاخره پسر مامانی، گفت ماما
